|
+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 2 آذر1388 و ساعت
22:1 |
همكلاسي گرامي اينكه با وجود اين لبهاي شتري و چشماي وقزده و پوست مثل تهديگ عدسپلو، زحمت زدن يه رژ لب هم به خودت نميدي، بخاطر زيبايي سادگي شما نيست، اعتماد به نفس كاذب متاسفانه معضل بزرگيست همكار محترم درست است كه چند روزي تا عيد مانده ولي اگه فقط اينبار ناپرهيزي كنيد و چند روزي زودتر حموم برويد، بنده شخصا تضمين مينمايم كه به هيچكدام از قوانين فيزيكي و شيميايي عالم برنميخورد. ضمنا يه چيزاي دستهداري معمولا جلوي آينه حمام يا دستشويي ميگذارند كه سرشون پرز دارد، سالي دو سه بار از اينا بكشيد به دندانتان، اعضاي شركتي رو از نگراني ميرهانيد.مُرديم بسكه از دهن نفس كشيديم دوستدختر عزيز در وجود ما چيزي به نام غيرت وجود ندارد و چند سالي هست كه نه تنها من، بلكه روي هيچ پسري اين آپشن بصورت ديفالت نصب نميشود. هم شما ميداني چه خبر است و هم ما بهتر از شما, اين جادههاي خاكي رو طي كرده و انتهاي پيچش هم شاشيدهايم، فلذا احتياجي به اين گوشه كنايهها و تيكهها نيست، همين كه هر وقت من در دسترس بودم و خانواده در دسترس نبودن، شما در دسترس باشي ما رو از اين دوستي كفايت ميكند! دوره فعلي زمانه حق انتخابهاست، هركدامتان كه براي اين دو سه ساعتهاي روزهاي فرد، كمتر اذيت كند و توقع [مالي و معنوي] پايينتري داشته باشد و البته ديرتر دل آدم را بزند، شانس بقايش بيشتر است پدر بزرگوار رمز ماهواره 1353 است. بجاي اينكه هي اول و آخر شماره تلفنهاي خونه و موبايلهايمان را چك كني, بهتره سال ازدواجتان را يادتان باشد.ضمنا مولتيويژن و ايكسايكسال از كانال 777 به بعد مرتب چيده شدهاند، قبلش با من هماهنگ كنيد تا هم وقتتان را الكي صرف ديدن اين تلفنيها نكنيد، هم صبح موقعي كه جلوي تلويزيون خوابتان برده است، مادري را شگفت زده ننمائيد استاد ارجمند درست است كه خير سرمان فوق ليسانس ميخوانيم ولي “رياضي1″ را چهاربار افتاديم و “رياضي2″ را از جلويي نوشتيم، “معادلات” را با استاد، نقدي حساب كرديم و “محاسبات” را به زور پروژه پاس كرديم و برگه سفيد “آمار و احتمالات” ام را هم خودم نميدانم چه جوري 10 شد و رياضي مهندسي را هم بعد از سه بار افتادن “معرفي به استاد” كرديم. فلذا بسط مك لورن و سينوس هيپربوليك و معادله سهمي كه سهل است، سينوس30 درجه را هم با ماشينحساب ميزنيم، پس عاجزانه درخواست داريم فعلا از ما يكي بكشيد بيرون تا ببينيم براي آخر ترم چه گِلي ميتوانيم به سرمان بگيريم + نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 17 مهر1387 و ساعت
8:50 |
With money you can buy a house, but not a home. With money you can buy a clock but not time. With money you can buy a bed, but not sleep. With money you can buy a book, but not knowledge. With money you can buy a position, but not respect. With money you can buy blood, but not life
+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت
13:24 |
مي توان در سايه آموختن
![]() گنج عشق جاودان اندوختن اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد . شعر از شهریار + نوشته شده توسط سمیه در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت
9:37 |
Why God Made Mothers By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime. وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد. بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده. "And that's just on the standard model?" the Angel asked. "This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish." فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود . نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم. فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد: فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟ فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !” خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه . she forgets what she is worth... فقط يك چيزش خوب نيست. + نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت
11:51 |
Hai My mane is ezat ol god zargami. how are you ? fine thanks and you ? Tanx hame is good. I am raeis of sound and 30maye jomhoolie eslamie IRIB! We have eide norooz and we don’t have enough water to use in it. The last time that I kharidam az you film was in 30 sal pish, so your films is pooside and jer jer now. Bikaz we show that’s shunsad bar. I want film. Film haye khoob and yangoom! Pliz tell the yangoom come to iran and play film with me. No no pliz tell anjoolina jili bili come. okay ? do you can send some moft film for me ? the moft film is the film that you put them in Recycle bin. Attention : your film should very ba adab and don’t have kiss and love and 6 ... because there are very zesht and the god put you in jahanam. Do you want atash and azabe elahi ? ok. So don’t use anjoolina jili whit barat pit again in film. Albate I have a gheychi and chasb whit a water pomp in my left jib, so I can edit your film very nice! Like a mast. We have only 4 dubler that play in evry film. They change your sound and your meaning very good! Like a doogh. We can change your story better than ghablesh, we are very herfe ei it in! Thanks a lot . say hello to anjoolina jili. Every body hello miresoone. Thanks. Ok. Thanks . hapy new year! Bye . + نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 و ساعت
12:37 |
" آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است. آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد . آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد . آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشيها به بزرگترينها تبديل شوند . آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه ميخواهي راضي باشي . آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي . آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ." + نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 و ساعت
12:18 |
Destiny decides who u meets in life
who gets to sta
y in your life..... + نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت
10:19 |
کوتاه ولی عمیق آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...
اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم ... + نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت
11:20 |
If u are a chocolate you are the SWEETESTIf u are a teddy bear you are the most HUGGABLE If u are a star you are the BRIGHTEST and since you are my friend...U R THE BEST + نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت
11:12 |
راه بهشت مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو + نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت
9:42 |
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ - درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام ! پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي : صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني+ نوشته شده توسط سمیه در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت
12:33 |
می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد گفت:عشق آسودگیست٫خیال است...خیالی خوش گفت:ماندن است . فرو رفتن در خود است گفت:خواستن و تملک است٫گرفتن است گفت: عشق سادست٫همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود٫عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی گفتم:عشق یک ماجراست٫ماجرایی که باید آن را بسازی گفتم:عشق درد است دردتولدی نو. عشق تولد است به دست خویشتن گفتم:عشق رفتن است عبور است٫نبودن است گفتم:عشق جستجوست٫نرسیدن است٫نداشتن و بخشیدن است گفتم:عشق درد است٫دیر است و سخت است گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام گفتم عشق راز است راز بین من و توست ٫ بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد مگر به مرگ + نوشته شده توسط سمیه در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت
9:44 |
_پسری از دیار خراسان اما حامدبهداد خود را اینگونه معرفی می کند: + نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت
10:42 |
بچه گی میکنی و هیچ وقت فراموشم نمی کنی بچه گی میکنی و تا خود غروب ستاره ها را پشت دستهایت قایم می کنی باز بچه می شوم در دفتر خاطراتت که یک صفحه برگ چسبیده یک صفحه ماه و هر صفحه من ... بچه گی می کنی و دفترت را تا روییدن صبح زیر خاک باغچه می کاری باز بچه می شوم در روشنا حقیقت می شوم در تنگنا و می فهمم کودکی را وقتی روی زانوی دفتر خاطراتت خوابم می برد. من باز بچه می شوم باز هم بچه گی می کنم و باز هم بازیچه دفترت می شوم روشنا تنگنا کودکی... فرزاد حسنی + نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 5 فروردین1387 و ساعت
15:40 |
Meaning of Friendship : + نوشته شده توسط سمیه در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت
9:31 |
در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذرشاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیرزمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیّت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارداز لانه نور و از او می پرسی ... خانه دوست کجاست؟ + نوشته شده توسط سمیه در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت
9:48 |
حالا که آمدای چرا این قطار ایستاده است حالا که آمدای چرا این قطار بر نمی گردد حالا که آمدی گریه نمی کنم حالا که آمدی کیفت را باز کن دستمالی به من بده حالا که آمدی نه شاعرم نه عاشق فقط این پنجره را ببند تا دلم نگیرد حالا که آمدی سلام حالا که نمی روی خداحافظ ای همه سوزن بانهای آن مسیر دوردست حالا که آمدی از این چمدان می ترسم این چمدان را به دریاهای دور می اندازم آه ... حالا که آمدی دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند با این همه بیداری حالا که آمدی آن سوزن بان را بد عادت نکن بگو که خیال سفر نداری بگو که بر نمی گردی حالا که امدی... + نوشته شده توسط سمیه در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت
9:40 |
خداحافظ پیرهن سیاه ارباب السلام علیک یا رسول الله صلی الله علیه و آله السلام علیک یا حسن بن علی علیه السلام السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام السلام علیک یا امیر المومنین علیه السلام السلام علیک یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها آجرک الله یا صاحب الزمان + نوشته شده توسط سمیه در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت
10:35 |
|
|