حالا که آمدای چرا این قطار ایستاده است
حالا که آمدای چرا این قطار بر نمی گردد
حالا که آمدی گریه نمی کنم
حالا که آمدی کیفت را باز کن دستمالی به من بده
حالا که آمدی نه شاعرم نه عاشق فقط این پنجره را ببند تا دلم نگیرد
حالا که آمدی سلام
حالا که نمی روی خداحافظ ای همه سوزن بانهای آن مسیر دوردست
حالا که آمدی از این چمدان می ترسم این چمدان را به دریاهای دور می اندازم
آه ... حالا که آمدی دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند با این همه بیداری
حالا که آمدی آن سوزن بان را بد عادت نکن
بگو که خیال سفر نداری
بگو که بر نمی گردی
حالا که امدی...
+ نوشته شده توسط سمیه در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت
9:40 |

