بچه گی میکنی و هیچ وقت فراموشم نمی کنی
بچه گی میکنی و تا خود غروب ستاره ها را پشت دستهایت قایم می کنی
باز بچه می شوم در دفتر خاطراتت که یک صفحه برگ چسبیده یک صفحه ماه
و هر صفحه من ...
بچه گی می کنی و دفترت را تا روییدن صبح زیر خاک باغچه می کاری
باز بچه می شوم در روشنا
حقیقت می شوم در تنگنا
و می فهمم کودکی را وقتی روی زانوی دفتر خاطراتت خوابم می برد.
من باز بچه می شوم
باز هم بچه گی می کنم
و باز هم بازیچه دفترت می شوم
روشنا
تنگنا
کودکی...
فرزاد حسنی
+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 5 فروردین1387 و ساعت
15:40 |

